تبليغاتX
My Wayfarer Notes
در راه نوشتم...
اکنون جمجمه ات، عریان
بر همه آن تلاش و تکاپوی بی حاصل
فیلسوفانه لب خندی می زند.
به حماقتی خنده می زند که تو
از وحشت مرگ
بدان تن در دادی:
به زیستن!
با غلی بر پای و
غلاده ئی بر گردن...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:27  توسط NIMANO  | 

گفتم نرو تو لجن . هی رفتی . حالا اسبم نمیتونه بکشتت بیرون.

خاک تو سرت . چند چندیم؟

یه بازی جدید گرفتم ... اسمش... یادم رفته . . .

اینجوریه که مثل سگ باید بدویی  . فقط باید مواظب باشی تو لجن نری .

The words, are just word, not more

دیروز کیبردم لجنی شده بود . آخه زیاد بازی کرده بودم .

زنگ زدم تخلیه چاه ...

اومدن گفتن خیلی لجنی .

گفتم مرتیکه حرف دهنتو مواظب باش .

یقمو گرفت .

اونم لجنی شد

با هم رفتیم خیابون . رفیقم دید منو . گفت عجب تیپی زدی پسر .

بوی گ و ه میدادم. پرسید اودکلنت فرانسه ست ؟

هوس ماکارونی با قارچ کردم .

error می ده نخونده میره. مغزمو میگم 

مبایلمو از پیریز کشیدم . آخه لجن مال شده بود.

کارتن Crazy Frog میبینم .

چرا مردم آخرش ( دم ) داره؟

مسواک یه بار مصرف مثل فیلم ‌Bitter Moon

ohh...my God

آی ی ی . . . انگشتم

کسافت دستمو ول کن.

بوی لجن میدی .

بای.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 13:3  توسط NIMANO  | 

من دوستام رو نو کردم    یا بهتره بگم دوستای من ...من رو دور انداختن

ُ
منم واسه خودم دوستای جدید خریدم!
 
خارجین... مایکل...بن...پائولین
خیلی باحالن
همیشه با همیم...بازی میکنیم
هر وقت میخوام هر ۳ تا میان...نه ناز میکنن...نه باید منتشون رو کشید ...نه کلاس دارن ...نه درس...با هم وسط بازی دعوا میکنیم...لج و لجبازی...۳ تا علیه یکی میشیم...تازه هر وقت بخوام بازی رو به هم میزنم...فقط من
نه میرن سر کار...نه دوست دخترشون رو به من ترجیح میدن...نه قهر میکنن...
میخوای دوستام رو ببینی؟
رو استارت کلیک کن...برو روی آل پروگرم...برو رو گیم....برو هارتس...
دیدیشون....اول اسمتو میپرسن...
اسم من رو بنویس تا با توام بازی کنن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:52  توسط NIMANO  | 

چندی پیش با جمعی از دوستان فیلمی دیدیم

از فیلمهای "سینما ماورا" از شبکه ۴

تلوزییون صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

به نام"SECRET" یا "راز"

که  پیشنهاد میکنم شما هم  ببینید 

بر خلاف دیگر فیلمها این فیلم روی ما تاثیرات گذاشت (. . .) 

 و این تاثیرات باعث نوشتن این پست شد .

 

دیگر نه آرزویی دارم نه کینه ای ٬

من دیگه نمیخوام نه ببخشم ٬نه بخشده شوم .

نه چپ برم ٬ نه راست .

میخوام چشمامو به آینده ببندم

گذشتمو میخوام فراموش کنم .

 

اونی که تو من انسانی بود از دست دادم

گذاشتم گم بشه

تو زندگانی آدم باید یا فرشته بشه یا انسان

یا حیوان ٬

من هیچکدوم از اونها نشدم.

شک دارم به زنده بودنم .

شما هایی که فکر میکنید در حقیقت زندگی میکنید :

کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید ؟(. . .)

-----------------------------                                                   

 اول                                                                           

اصلا نا امید نیستم (. . .)                      

اصلا ناراحت نیستم (. . .)                    

دوم                                                                         

 بالا در عمق ماست؛ بيا استخراج شويم(. . .)

                                                                        

                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:25  توسط NIMANO  | 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من با چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:20  توسط NIMANO  | 

 

این فکرو خیال نمیزاره من فکر کنم

 

اما .........>؟

 

به یه چیز تونستم فکر کنم ...

 

آفتاب پرست کافره ؟؟؟

.

.

.>>؟

//////////////////////////////////////////////////////////////////

کفگیر خورده ته دیگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:31  توسط NIMANO  | 

ای کاش میتونستم بغلت کنم
انقدر به خودم فشارت بدم
که لازم نباشه احساسم رو بهت بگم
خودت قلبم رو حس میکردی
ای کاش میتونستم بغلت کنم
انقدر به خودم فشارت بدم
که نگذارم قلبت بشکنه
اگرم شکست تیکه هاش به بدن خودم فرو بره
ای کاش میتونستم بغلت کنم
یواشکی جوری که خودم هم نشنوم
بگم :"خداحافظ"
ای کاش همین چند خط مرهمی باشد
برای چشمان اشکبارت
برای قلب نازکت
برای روح حساست
و برای من
ای کاش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:28  توسط NIMANO  | 

این واسه حرف اون روزت ، از طرف خودم تقدیم به خودم !

 

حرف دلم واسه خودم و تو !

 

بهت میگم اون لحظه که بری چیکار میکنم ..

 

بهت میگم ..

 

گوش کن ..

 

..

..

...

..

.

 وقتی که خاکم میکنن .. بهش بگین پیشم نیاد

 

بگید که رفت مسافرت .. بگید شماره ای نداد

 

یه جور بگید که آخرش .. از حرفاتون هل نکنه

 

طاقت ندارم ببینم .. به قبر من نگاه کنه

 

دونه به دونه عکسامو .. بردارید آتیش بزنید

 

هر چی که خاطره دارم .. برید و از بیخ بکنید

 

نذارید از اسم منم .. یه کلمه جا بمونه

 

نمیخوام هیچوقت تنمو .. توی گورم بلرزونه

 

...

..

.

 

میگم بهت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:14  توسط NIMANO  | 

● الياس و عشقش

Untitled-1.gif
.
.
دو تائی نشسته بودند لب يک تخته سنگ، رو به دريا.


الياس گفت: نگاه کن خورشيد داره در می ياد، می بينی؟


عشقش گفت: نه نمی بينم!


- برا اين نمی بينی که داری گريه می کنی! گريه نکن! نگا کن، می بينی!


- اين که گريه نيس الياس، بارونه! بارون.


- نخير پس چرا فقط رو تو می باره؟!


- نگا کن، رو تو ام هس!


- بذا خورشيد درآد تا ببينم.


- کوش پس؟


- چی؟


- خورشيدی که می گی!


- الان در می ياد.


- الياس! می دونی چقدر وقته نشستيم اينجا؟


- خيلی وقته، فکر کنم از ديروز تا حالا، نه؟


- نه نه خيلی بيشتره! خيلی، يادت نيس؟


- يعنی می خوای بگی بيشتر از يه روزه؟! خب دو روز، نه يه هفته، اصلاً

هرچقدر تو بگی! مهم اينه که خورشيد داره درمی ياد، نگاه کن!


- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!


- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اينجا نشستيم و زل زديم به

هم عزيزم؟


- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشيد در اومد

اينجائيم، چرا همه چی خيلی زود يادت می ره؟!


- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشيد در اومد اينجا نشسته

 باشيم؟! عمر خورشيد که خيلی بيشتره!

 
- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشيدو ديدم قبول دارم، به قبلش

 کاری ندارم.


- يعنی قبل از ما عشق نبوده؟


- نه که نبوده.


- شايدم تو راس بگی.


- معلومه که راس می گم.


- آره!


- ...


- ...


- الياس!


- بعله؟!


- الياس؟


- جانم؟!


- الياس؟


- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الياس!


- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!


- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!


- تو می دونی ما برا چی اينجا نشستيم؟


- نمی دونم، تو خودت بگو!


- ما برا اين نشستيم اينجا که به هم برسيم.


- بگو به وصال هم برسيم.


- پس چرا نمی رسيم؟


- بهت که گفتم اول بايد قصرمونو بسازيم بعد.


- کی اين قصر تو تموم می شه پس؟


- غصه نخور، هر وقت خورشيد از پشت کوه در اومد تموم می شه!


- به خورشيد چيکار داری؟


- خب می خوام برم سنگا همون کوهو وردارم باش قصربسازم!


- همين حالا برو!

 


- الان داره خورشيد درمی آد، نزديک برم می سوزم!


- تو می بينی خورشيدو؟


- من؟ نه، من فقط خورشيدو حس می کنم.


- منو چی؟ حسم می کنی؟


- آره بابا!


- دروغ می گی!


- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.


- پس چرا من متوجه نمی شم؟


- برا اينکه وقتی آدم يکی يو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که

ديگه غير از اون چيز ديگه ای رو حس نمی کنه عزيزم با قلب اون نفس  

   می زنه.


- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!


- باشه، بذا خورشيد درآد!


- پس چرا خورشيد در نمی اد؟


- در اومده عزيزم نگا کن!


- من که نمی بينمش!


- برا اينکه تو رو به خورشيد نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشيد

اونوره، جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.


- نه، دوس دارم خورشيد خودمو نگا کنم.


- ده همين کارو کردی که چشات کم سو شد.


- مهم نيس! حتی اگه کورم بشم مهم نيس، نگات می کنم!


- ولی مهمه!


- مهم نيس!


- هس!


- نيس!


- هس!


- با من لج نکن الياس! می گم مهم نيس، چشم خودمه می خوام کورشه،

تا ياد تو توش بمونه!


- اونا چشای منم هس.


- پس چرا وقتی من گريه می کنم از اونا اشک در نمی ياد؟

 
- آخه خشک شده ديگه!


- ...


- ...


- الياس تو چقدر منو دوس داری؟


- قد خورشيد!


- يعنی قد خودم؟


- نه قد خورشيد.


- ...


- اِه پس چرا داری گريه می کنی؟


- برا اينکه تو خورشيدو بيشتر از من دوس داری بی وفا!


- نه به خدا! خورشيدو برا اين دوس دارم که می تونم باش تورو ببينم.


- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عين راسه.


- هرچی تو بگی!


- ديدی الياس، حق با من بود؟! تو خورشيدو بهونه کردی که از زير بار دوس

داشتن در بری!


- نه به خدا! من دوست دارم!


- قد من که نداری! داری؟


- خب، آره ديگه!


- اگه قد من، منو دوس داشتی تا حالا هزار باره مرده بود!


- حالام مردم!


- برا من که نمردی!


- من تو تو نيست شدم خره!


- راس می گی! من خرم که بيشتر از اين نمی تونم تو رو دوس داشته

باشم!


- ...


- ...


- تو گشنه ات نيس؟


- نه!


- چرا؟


- برا اينکه عاشقم الياس.


- حالا که همچين شد، منم گشنه ام نيس!


- ....


- ....


- نمی خوای ديگه بريم؟


- کجا بريم؟


- بريم تو قصرمون ديگه!


- گفتم صبر کن تا خورشيد در بياد بعد.


- پس چرا در نمی ياد؟


- داره در می ياد يه دقه صبر کن!


- من ديگه صبر ندارم الياس! تو همه اش همينو می گی!


- آدم که تا خورشيد در نياد جائی نمی تونه بره! راهشو گم می کنه تو

تاريکی و سرما.


- تو يه بار می گی در اومده يه بار می گی در نيومده!


- نه در اومده ولی نصفش پشت کوها جامونده.


- پشت کدوم کوها الياس؟


- پيدا نيس که!


- چرا؟


- برا اينکه خيلی دوره.


- برو کمکش کن، سنگا جلو پاشو وردار زودتر در بياد تا ببينيمش تا بتونم

ببينمت!


- تو که می دونی از بس نشستم اينجا پاهام ديگه جون نداره، تازه تو رو که

 نمی تونم تنها بذارم.


- می گم نکنه الياس من و تو هم بشيم شکل اون پير زن پيرمرده که با لباس

 عروسيشون تو قاب عکس موندن، يادت هس؟

 
- آره، ولی ما هنوز خيلی مونده تا به سن اونا برسيم عزيزم.


- اين قدر که تو دس دس می کنی عمرمون از اونام بيشتر می شه!


- من تا آخرشم که شده صبر می کنم عزيزم!


- پس چرا صبر نکری منم کورشم.


- من صبر کردم به خدا عزيزم!


- اينقد به من نگو عزيزم! من مگه عزيز توام؟! من عزيز الياسم!


- خب منم الياسم ديگه!


- پس چرا نصفت ام پيشم نيس؟


- من تو خودم جا موندم عزيزم.


- نصفه تم برام بسه


- راس می گی؟


- حتی يه نوک انگشتتم برام بسه، قد سر سوزن! همين قدر که بو تورو بده

 
- پس گريه نکن! چشات کور می شه ها!


- باشه!


- ...


- ...


- چرا همه جا سياس؟


- خودت گفتی بايد صبر کنيم تا خورشيد درآد!


- پس بشينيم تا خورشيد درآد، هان؟!


- باشه، ولی الياس می گم چرا ديگه صدا دريا رو نمی شنوم؟

 
- آره راس می گی آ منم نمی شنوم.


- نکنه کر شديم؟!


- نه، دريا از اينجا رفته!


- کجا می تونه رفته باشه الياس؟


- چه می دونم شايد برگشته رفته پيش بچه هاش.


- کدوم بچه هاش؟


- رودخونه ها و جوبا ديگه!


- چرا حرفای خنده دار می زنی؟


- برا اينکه تو رو بخندونم خوشحال شی!


- من که ديگه يادم نمی ياد خوشحالی چه رنگی بود.


- آبی بود.


- آبی؟!


- آره!


- آبی چه رنگيه؟


- رنگ آسمون ديگه!


- يعنی سياس؟


- آسمون که سيا نمی شه.


- چرا نمی شه، پس شبا چطوريه که آسمون سيا می شه؟!


- اون مال وقتيه که خورشيد نباشه.


- حالام که نيس!


- چرا هس!


- نيس!


- هس!


- نيس!


- هس!


- نيس!


- می گم نيس، بگو خب!


- خب نيس! اصلن هيچی نيس! حالا راحت شدی؟!


- تو پير شدی الياس، برا همين زور می گی!


- ولی تو روز به روز جوون تر می شی برا همين عاشق حرف زوری!

 
- هه! هه! من عاشق توام نه حرفات، برا همين هيچوقت برام پير نمی شی.

 
- توکه آخه خيلی وقته منو نديدی!


- برا همين از بس گريه کردم دارم خودمم پير می شم!


- نه نمی شی، صبر کن قصرمو بسازم!


- می ترسم از قصرت!


- چرا؟


- می ترسم بريم تو قصرت، عين يه گورِ گود توش گم شم!


- اونوقت من از غصه دق می کنم!


- مثل حالا که گم شديم پشت کوها؟!


- آره!


- ...


- ...


- می گم الياس! تو می دونی چرا عشق گناهه؟!


- نه نمی دونم، مگه گناهه؟


- آره گناهه!


- چرا؟


- برا اينکه خيلی عذاب داره!


- راسی؟


- آره، هيچ وقتم بخشيده نمی شه! برا همينه که الان داريم تو آتيشش

     می سوزيم!


- پس چرا بازم داری گريه می کنی؟


- می خوام بارون دُرُس کنم!


- برا چی بارون؟


- برا اينکه عين بارون آتيششو خاموش کنم.


- چرا؟


- آخه من به جا تو ام عاشقم الياس!

...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:0  توسط NIMANO  | 

افرادی که هر نور به فرضشان خدا بود
در آتش سوختند .....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:18  توسط NIMANO  |